در هبوط موسیقی آذر جا مانده ام ...

 

آذر , آن دخترک نازک نارنجی خوش قلب پاییز , آهسته و آرام دوباره آمد .

با آن پیراهن زرد و گیسوان قهوه ای رنگش ...

خرامان و بی صدا ...مثل نسیم ملایم صحرا ...

همان که آخرین تکه وجودش ,آخرین نفس هایش یلداست , بلندترین ارمغان در کل سال .

آذر همان عاشقانه ایست که پاییز را تکمیل می کند .

باد های دل انگیزی که با خود به همراه می آورد ,بهترین موسیقی ای است که تا به حال پاییز از خود دیده و شنیده است .

در همان حین که گیسوان فر دارش را در باد به رقص در می آورد ,آخرین برگ ها هم فرش زمین می شوند .

کم کم درختان خالی از برگ می شوند و خود را برای به جان خریدن زمستانی دیگر آماده میکنند.

و برگ هایی که درختان به زمین ارزانی کرده اند جای پای عبور عابران می شوند ...

آذر با نفس هایش ,دلگیری پاییز را از بین می برد و آدمها را برای دیدن سردی و بی تفاوتی زمستان آماده می کند .

ته تغاری پاییزی , دخترک یک رنگ و بی شیله پیله , به جایگاهت خوش آمدی و چه خوش است جشن گرفتن بازگشت تو !!!

 

به قلم :خانوم بلوط :)

 

 

 

+پیانو بی کلام ؛a day with you 

 

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • خانوم بلوط
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵

    نامبرده رو به موت می باشد :ا ( من اوله جوونیمههه ها !!!)

    موقعیت کلی :ساعت 6:30 دقیقه روز چهارشنبه 26 آبان سال 95 ،مکان وقوع حادثه :آشپزخانه :ا


    مثل هر صبح مثل یه جوجه اردک شلخته با شلوارک گل منگلی و تی شرت گله گشادم و موهای جنگل آمازونیم وارد آشپزخانه شدم ...مادر مهربان جان با دیدن دخترکش(اینجانب) فریاد خش داری سر داد و گفت :بلوط هزار بار گفتم با این وضع نیا پایین ......شانه ای بالا انداخته و سر میز و روی صندلی کنار بهارک جا خوش کردم ....پدر عزیزتر از جان هم با دیدن قیافه ام سری از تاسف تکان داد و خودش را با لیوان چایی اش مشغول کرد بردیا  (ملقب به بری زنبوره )هم طبق معمول هر صبح با ادکلن دوش گرفته و سرحال زرتی کنارپریا نشست. با اینکه خوب میداند قل کوچکتر از خودش میگرن حاد دارد . در همان حین پریا مثل جن زده ها از آشپزخانه متواری شد .

    از اینها که بگذریم برویم برای شرح حادثه :


    مادر مهربان جان تخم مرغی را درون کاسه ایی شکست و هم زد (غیر از این باشد برادر جان کوفت نمیکند ) و بعد سری آنرا درون روغن داغ ریخت و اصلا نفهمید که چی شد و ماهیتابه صدای وحشتناکی داد .


    +تنها کسی که نصف دستهایش با روغن سوخته است اینجانب میباشد 

    ++مادر جان هم حسابی داغان شده است :ا

    +++وضعیت چندان مساعدی نیست .

    ++++بیشتر از این دستهای اینجانب قدرت تایپ ندارد .


    لازم به ذکر است که :

    تکه ای اندک از گردن برادر جان هم سوخته است :ا


    فعلا 

  • ۳
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • خانوم بلوط
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵

    «هر کی پایه دیوونه بازیه جوین بده ..!» مردم آزاری به سبک جدید (تلگرامی )...!

    داشتم برای خودم توی چنل های تلگرام یه گشتی میزدم ,که تو چنل متون برگزیده متوجه یه بنر تبلیغاتی شدم ، ماله چنل دیگه ایی بود نوشته بود :«دیوونهه بازی به سبک ما ...هر کی پایه دیوونه بازیه جوین بده »

    زیرشم نوشته بود :اگه جنبه داری حتما بیا ...

    منم که به حول قوه الهی اعتماد به لوسترم حسابی بالاس ...زدم رو لینکش و وارد چنل دیوونه بازی شدم :ا

    حالا یه سوال پیش اومده برام  : 

    از کی تا حالا تبلیغات پالتوی پوست مارمولک نواحی شمال استوا، صفر تا صد دانستی راجب چکش و شلوارک لاغری تولیدی اصغر و برادران شده دیوونه بازی :ا منکه نفهمیدم ....

    +الان متوجه شدم: مردم آزاری که به مردم آزار دیگری (مث من ) مردم آزاری کنه شاهه مردم آزار هاس :ا(جمله اش سنگین بود ستون فقراتم له شد:ا)

    ++به خودم امیدوار شدم جدا !!! خل و چل تر از منم وجود داره 

    نتیجه گیری اخلاقی :

    هر لینکی رو که دیدین زرتی کلیک نکنین روش مث من ضایع میشید :ا


    +اولین نوشته من تو این وب :)


  • ۵
  • نظرات [ ۹ ]
    • خانوم بلوط
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵
    بلوط دختری است ؛ کمی تا مقداری دردسر ساز ...

    +طنز واره بلوط طوری :)
    نویسندگان